Tuesday, September 30, 2008

حال نمودم

با اینکه کردان از پررویی روی سنگ پا رو هم سفید کرده ولی باز خوشحال شدم که پوزشو اینجوری مالیدن به خاک ! تا دیگه مادر... تو آسانسور ساختمون شیشه ای جام جم بالا پایین نره و نوچه هاش آقای دکتر؛آقای دکتر نکنن.
قضیه شخصیه داداش
راستی نیکی از دوستام یه جک فرستاده
احمدي نژاد: با برنامه ريزي دقيقي كه كرده ام تا پايان دوره رياست جمهوريم همه مردم ايران تحت پوشش كميته امداد قرار ميگيرند.

Sunday, September 28, 2008

tie: being Iranian

Please read the very interesting article from Wall Street Journal called

My Dinner With Ahmadinejad

Friday, September 26, 2008

The Beatles story of mine


دم دبستان هدف یه بستنی چوبی فروشی بود که نوار هم میفروخت . پول نداشتیم ! واسه همین چند تا از تمبرهای شاهی و دادیم تا نوار بیتلز ها رو بخریم. باید میدیدین من و بابک چجوری بهش گوش میدادیم . یاد بیتلز بخیر ؛ یاد بابک ؛ یاد بچگی

I remember the day I bought the first cassette of The Beatles. It was an exciting afternoon around 1988-99 when I was finishing my primary school. My friend, Babak whose dad was a pilot, knew about them;thus, we exchange the cassette for some old stamps and listened to them many times while we were reading Tin Tin. Remember in Persepolis when Marjane went to buy her favorite cassette?

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace

You may say that I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Thursday, September 25, 2008

ساعت معروف نوم


کدوم ارزشمند تره؟ دوست قدیمی که خاطراتمو باهاش ساختم یا دوست جدیدی که میخواد قرباتی خاطره ساختن من بشه؟ خیلی سخت نمیگیرم . بیشتر بفکر اینم که چجوری کسی بشم که ساعتم رو مچ نوم تیک تیک بکنه و نوه عزیزم همش تو فکر این باشه که ساعتش رو دست نوش تیک تیک بکنه و توه عزیزش به فکر باشه که ...
خلاصه مردیم از خوشی

Wednesday, September 24, 2008

Controversy

با همکاران بیمارستانی که کار میکنم امروز در مورد این سوال که آیا کار درستی است که تجهیزات پزشکی دسته دوم را به کشورهای در حال توسعه صادر میکنند یا نه گفتگو کردیم.
من خیلی موافق اینکار نبودم چرا که خیلی از دستگاهها که از رده خارج میشن با اینکه از نظر تکنولوژیکی بالاتر از استانداردهای بیشتر کشورها هستند ولی از لحاظ ایمنی -بعد از چندین سال کار - مشکلهای فراوانی دارند. ولی بقیه به نظر موافق این قضیه بودند. خلاصه یه ۲ ساعتی از جلسه به این موضوع گذشت.
در حال برگشت هم کلی به این مساله فکر کردم ولی هنوزم مخالفم که مردم کشورهای پیشرفته با دید بالا به بقیه نگاه کنند و شوخی شوخی وسایل دست دوم پزشکی رو بفرستن طرف ماها.

پینوشت : دوستی لینک جالبی از خاطرات مدرسه ای گذاشته. شما هم ببینید از اینجا.

Tuesday, September 23, 2008

اول مهر

بستگی داره اول مهر آدم رو به یاد چی بندازه. منکه تا اول مهر میشه میخوام زودتر برم مدرسه تا با اون قیافه الکی حق به جانبم مبصر شم و دعوا راه بندازم بین پورنگ و مملی و بقیه و خودم هم تنبیهشون کنم . بعدشم برم خونه مادرجون اینا و منتظر شم تا آقا بابا شعر ؛مدرسه ها وا شده ؛ همهمه برپا شده ؛‌رو بخونه وقتی که مادرجون داره سوپ و میاره
راستی از پارک وی تا انقلاب با مینی بوس ۵ تومن بود .

Thursday, September 18, 2008

Being Lucky, Being good?

همه چی خوب و خوشه تا اینکه
یه حرف نامربوطی زده میشه و هیچوقت دیگه دوستی دوستی نمیشه
یه تابلو از رو دیوار میافته و لوله پشت توالت میترکه و خونه داغون میشه
یه تصمیم ساده اونقدر پیچیده گرفته میشه که حل مساله ناممکن میشه

به هر کدومش که نگاه کنیم {تصمیم} آدمی تو {نتیجه} اثرگذاره ولی جنبه دیگش رو وودی آلن خوب دیده که :

{آدمی که میگه {ترجیح میدم خوش شانس باشم تا خوب} عمقی به زندگی نگاه میکنه . پذیرش اینکه چقدر زندگی به شانس بستگی دارد برای مردم ترسناکه . ترسناکه که فکرشو بکنی چه مقدار از زندگی از کنترل ما خارجه . وقتهایی تو بازیه که توپ به لبه تور میخوره و واسه یه صدم ثانیه میتونه بره جلو یا بیوفته عقب . با یکم شانس‌؛ ممکنه توپ جلو بره و ببری یا ممکنه نره و ببازی}

با تمام وجود من با اولش موافق نیستم . من ترجیح میدم آدم خوبی باشم حتی اگه ببازم.
.
The man who said "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

Tuesday, September 16, 2008

A little secret


I discovered the secret of having a BMW 328xi. Open a Blenz coffee!Of course you need a suitable chick too! They come together.
از شما چه پنهون واسه اینکه زیاد فکر "بی ام و" نکنم به فکر افتادم کیفیت زنگیمو ببرم بالا . از امروز؛ روزی یه لیوان آب هویج؛ یه پیک شراب و هفته ای یک عدد بلال شیری به سبد غذاییم اضافه کردم.
PS. The above fact is self explanatory. Please go to a Blenz coffee and find out the owner's car.

Saturday, September 13, 2008

Secret Army


We started watchin "Secret army" in Iran many years ago and soon we all loved it especially when we saw Major Reinhardt who looked like my dad. We all saw every single 42 episodes at 10:00 o'clock on Tuesdays. I can't forget the moment Major Reinhardt died with integrity...




دلتنگیهای قشتگ


با تمام سرزندگی که اینروزها دارم دلم خالی میشه هر چند ساعت به چند ساعت و شدید به یاد آقابابا میافتم . چه دلتنگی زیبایی

انرژی تمام تنیس و اسکیتی که با بچه های اینجا میزنم و از ته دل میخندم و از به یاد آوردن دست مادرجون توی موهام یا شعرهای قشنگ این مادرجون کنار سماورشمیگیرم . قشنگ نیست؟

عجب تابستونیه امسال اینجا . هوا هنوزم عالیه و من سعی میکنم تمام روزها رو به ورزش ؛ تفریح ؛ موسیقی و رقص بگذرونم

Tuesday, September 09, 2008

امروز

ونتک یک جلسه توی ونکوور برای اینه که سرمایه گذاران و شرکتها با هم آشنا بشن و مایک ادارش میکنه. من هم به مایک کمک میکنم که بهتر جلسه برگذار بشه. امروز همه چی قاطی شده بود چون یه سیستم کاملا ایرانی شده بود. یه عده زود امده بودن و عده ای هم دیر و من مجبور شدم که پرزنتیشن ها رو همش جا به جا کنم. خلاصه که پدر من دراومد.
عصرم که یه جلسه خیلی مهم داشتم و الانم مثلا دارم مسولیت تعریف میکنم

خلاصه که امروز به کار گذشت

Monday, September 08, 2008

یک اتفاق ساده

داشتم از یو بی سی برمیگشتم و به این فکر میکردم که کدوم آدم خری با پورشه میاد دانشگاه آخه که یه دختر بچه که یه ۲ سالی معلمش بودم قدیما از دور دوید و پرید تو بغلم . به اندازه راندن اون پورش حال داد در آغوش گشیدن اون بچه دوست داشتنی و دیدن نتیجه ۲ سال کار

Saturday, September 06, 2008

eyyvaaaaal

A secret


You only have to do a very few things right in your life so long as you don't do too many things wrong.


Warren Buffett

Friday, September 05, 2008

جمعه شب ما


اگه جمعه شب نشسته باشی و ۳۰ دقیقه کار کنی و ۳۰ دقیقه تو اینترنت گردی و تو تمام مدتم به رادیو فردا گوش کنی چه احساسی داری ؟‌اگه این کار و به مدت ۶ ساعت باشه که میکنی چی؟
دیروز نشسته بودم تو یه رستوران با بچه ها و احساس بدی کردم . نه نه؛ خوش گذشت و بچه های گلی که مدتها بود ندیده بودم رو دیدم ولی تازگیها با دوستای ایرونیم خیلی سعی میکنم که خودم نباشم .مشروب نخورم پیششون؛ حرفام در سطح اونا باشه ! لباسم شیک باشه و ... .همه اینا باعث میشه همش مواظب باشم. این تفاوت بنیادین {مفهوم آزادی} بین کسانی که با من فرهنگ یکسان دارند و با کسانی که ۳ سال بیشتر نیست بینشون هستم حس غریب بدی بهم میده

Monday, September 01, 2008

سارا بیا گشنمه


نگاه کردن عکسها یکی از تفریحهای روزانم شده و با اون تمام خستگی کار روزانه رو از نم بدر میکنم . قشنگ نیست که تو این شهر زیبا و با این هوای خوب حس کنی که با پدر و مادر رفتی ولنجک و مامان داره میگه بگین چییییییییییز ؟
دوست دارم خواهر گلمم بیاد پیشم و یه هوایی عوض کنه . خیلی فکر کنم دوست داشته باشه اینجا واسه من یه غذای خوشمزه بپزه .
بدو بیا خانوم خانوما که گشنمه